تبليغاتX
تو چشم من نگاه کن که اخرین نگاه
تو چشم من نگاه کن که اخرین نگاه

روز گاري قحطي آب و نان بود و امروز قحطي عشق و خدا


خوش امدید

 

         

   

 تا زماني که مي توانيد سخن بگوييد ،

 بگذاريد کلامتان مهر آميز باشد!

تا زماني که ذهنتان کار مي کند ،

انديشه ها پاک و تابناک داشته باشيد 

 پيش از آن که دست هايتان

 از حرکت باز بماند

 هر اندازه که مي توانيد ببخشيد!!

 و از همه مهم تر بياييد سراي خود را

 تا زماني که چراغ آن هنوز مي سوزد،

 آماده و بسامان کنيد!

  سلام مرا بپذيريد خوش آمديد

 

 

از امروز این وبلاگ فقط

 

برای یکی ورق خواهد خورد

 

 

 

شنبه نوزدهم تیر 1389 |

اغوش

 

 

آغوشتو به غیر من به روی هیچکی وا نکن

منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم

واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر می کشم

منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه

بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به آتیش می کشه

نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار

به پای عشق من بمون هیچکسو جای من نیار

مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن

فقط به من بوسه بزن رو روح و جسم و تن من

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 |

مهرورزان زمانهای کهن هرگز از خویش نگفتند سخن

 

که در آنجا که تویی برنیاید دگر آواز از من

 

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

 

هر چه میل دل دوست بپذیریم به جان

 

هر چه جز میل دل او بسپاریم به باد

 

آه! باز این دل سرگشته ی من

 

                                           یاد آن قصه ی شیرین افتاد.

 

بیستون بود و تمنای دو دوست

 

آزمون بود و تماشای دو عشق

 

در زمانی که چو کبک خنده میزد شیرین

 

                                                     تیشه میزد فرهاد.

 

نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس

 

نه توان کرد ز زیبایی شیرین فریاد

 

کار شیرین به جهان شور برانگیختن است

 

                                                عسق در کار کسی ریختن است.

 

کار فرهاد برآوردن میل دل دوست

 

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن

 

                                              خواه با کوه در آویختن است

 

رمز این قصه کجاست؟

 

که نه تنها شیرین بی نهایت زیبا ست

 

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست.

 

جان چراغان کنی از عشق کسی به امیدش ببری رنج بسی

 

تب و تابی بودت هر نفسی به وصالی برسی یا نرسی

 

                                                         سینه بی عشق مباد.

یکشنبه دهم آبان 1388 |

 

 

عمری به سر دویدم در جست و جوی یار

 

جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود

 

دادم در این هوس دل دیوانه را به باد

 

این جست و جو نبود...

 

 

هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس

 

گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم

 

بی آنکه خود بدانم اینگونه بی قرار

 

مشتاق کیستم!

 

 

رویی سکفت چون گل رویا و دیده گفت:

 

-"این است آن پری که ز من می نهفت رو

 

خوش یافتم که خوش تر از این چهره ای نتافت

 

در خواب آرزو..."

 

 

هر سو مرا کشید پی خویش در به در

 

این خوش پسند دیده ی زیبا پرست من

 

شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار

 

بگرفت دست من.

 

 

و آن آرزوی گمشده بی نام و بی نشان

 

در دورگاه دیده ی من جلوه می نمود

 

در وادی خیال مرا مست می دواند

 

وز خویش می ربود.

 

از دور می فریفت دل تشنه ی مرا

 

چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود

 

و آنگه که پیش رفتم با شور و التهاب

 

دیدم سراب بود!

 

 

بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز

 

می نالد از من این دل شیدا که: "یار کو؟

 

کو آن که جاودانه مرا میدهد فریب؟

 

بنما کجاست او...؟!"


یکشنبه دهم آبان 1388 |

ارزوی ویکتور هوگو

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

 

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دستکم یکی در میانشان

بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

 

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند

چون این کارِ ساده‌ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند

و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

 

و امیدوارم اگر جوان هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

 

امیدوارم به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

ويكتور هوگو

سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 |

اري , ساده است

ساده است نوازش سگی ولگرد


شاهد آن بودن


که چگونه زیر غلتکی میرود و گفتن


که سگ من نبود

ساده است ستایش گلی


چیدنش


و از یاد بردن


که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی


دوست داشتنش، بی احساس عشقی


او را به خود وانهادن و گفتن


که دیگر نمی شناسمش

ساده است لغزش های خود را شناختن


با دیگران زیستن به حساب ایشان وگفتن


که من این چنینم

ساده است که چگونه میزیم


باری


زیستن سخت ساده است

و پیچیده نیز هم

(از کتاب همچون کوچه ئی بی انتها : ترجمه احمد شاملو)

سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 |

بوسه

 

 

در دو چشمش گناه می خنديد
بر رخش نور ماه می خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ئی بی پناه می خنديد

 
شرمناك و پر از نيازی گنگ

با نگاهی كه رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
بايد از عشق حاصلی برداشت

 
سايه ئی روی سايه ئی خم شد

در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ئی لغزيد
بوسه ئی شعله زد ميان دو لب

 

یکشنبه یازدهم اسفند 1387 |

زندگی

 

زندگی همچون سرسره‏ای است

میکنی دل از خاک

پله پله تا اوج

می‏روی تا پرواز

بعد از آن بالا

می‏خوری سر،آرام

ذره ذره تا خاک

 

یکشنبه یازدهم اسفند 1387 |

به او بگویید

 

 

به او بگوييد دوستش دارم

با صدايي آهسته ،


آهسته تر از صداي بال پروانه ها


به او بگوييد دوستش دارم


با صدايي بلند ،


بلند تر از صداي پرواز کبوتران عاشق


به او بگوييد دوستش دارم

با هيچ صدايي،


چون فرياد دوستت دارم

نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد


فرياد دوستت دارم را



ميتوان با تپش يک قلب به تمام جهانيان رساند


پس بگذار بدون هيچ شرمي بگويم
دوستت دارم.

دوستت دارم

فرداي ديروزت را رها کن

چهارشنبه نهم بهمن 1387 |

تقدیر از شادمهر عقیلی

 

باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست

تو ساده دل کندی  ولی تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی

باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

دل گیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی

باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست

تو ساده دل کندی  ولی تقدیر بی تقصیر نیست

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 |

عزیزم

 

به تو سوگند و به نذر گل سرخ

و به راز گل رز

و به پروانه که در عشق فنا می گردد

زندگی زیبا نیست                                          

                               آنچه زیباست  تویی   

 یادمان باشد از این غمکده یک روز با هم برویم

 که کسی عطر ترا حس نکند

 و ندزدند ترا از من و من هیچ شوم 

تو که آغاز من و لحظه ی پایان منی

 

 

یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 |

تولدم

 تولد

تولد

 

باز هم تولدی دیگر

 

باز هم شمعی دیگر

 

بازهم گردی بر صورت و خطی بر پیشانی

 و موی سپیدی دیگر

بیست ساله شد

هنوز جوانم

 اما

باز هم یک سال بزرگتر

خدا را شکر می کنم که این دل خاک خورده  را دارم

که به آن دل خوش کنم

خدا را شکر می کنم که هنوز چشمی برای دیدن دارم

زبانی برای شکرت

قلبی که می تپد

عشقی دارم

پس زنده ام

خدا یا  ممنونم

چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 |

بفرمایید کیک

 

هر کی کیک می خواد بیاد اینجا

البته بعد از دادن کادو

 

 

چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 |

عکس های گل

 

 

 


ادامه مطلب

دوشنبه هفدهم تیر 1387 |

بوی عیدی

 

بوی عيدی، بوی توپ، بوی كاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسيا،
شوق یک خيز بلند از روی بته‌های نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم

بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی كوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم

 

سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 |

اهدای عضو اهدای زندگی

ای آنکه رسم امانت داری می دانی !

بیا تا عادت به رسمی تازه کنیم.....

بیا تا از گلزار عافیت تنها ل نفس را بر چینیم

و هدیه به تلخ ترین لبخند کودکی

که در زندگانی رنج بارش عضوی کم دارد!

اهدای زندگی

 

سه شنبه هفتم اسفند 1386 |

حسین جان

 

چشم هايم زشكوفايي عشق تو فقط مي خواند
كاش مي دانستي
عشق من معجزه نيست
عشق من رنگ حقيقت دارد
اشك هايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد

كاش مي دانستي


دختری هست كه احساس تو را مي فهمد


دختری  از تب عشق تو دلش مي گيرد
دختری  از غمت امشب به خدا مي ميرد

كاش مي دانستي


تو فقط مال مني


تو فقط مال همين قلب پر  احساس مني

شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمي داني من
چه قدر عشق تو را مي خواهم
تو صدا كن من را
تو صدا كن من را كه پر از رويش يك ياس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم

كاش مي دانستي
شعرهاي دل من پيش نگاه تو به خاك افتاده است
به سرم داد بزن
تا بدانم كه حقيقت داري
تا بدانم كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري

باز هم اين همه عشق
اين همه عشق براي دل تو ناچيز است
آسمان را به زمين وصل كنم؟
يا كه زمين را همه لبريز ز سر سبزي يك فصل كنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم
به خدا تو

 نباشي

بي تو من يك بغل احساس پريشان دارم

سه شنبه هفتم اسفند 1386 |

کمال دو بال دارد...

 
 
کمال صرفا در علم خلاصه نمی شود؛

کمال دو بال دارد:

بالی به نام علم و بالی دیگر به نام ایمان

 
و تو نیک می دانی که با یک بال هرگز نمیتوان پرواز کرد...

شنبه سیزدهم بهمن 1386 |

همیشه

همیشه
غروب دریا برام
یه دلتنگی خاص داشته
درعین زیبایی وقتی خورشید
آخرین پرتوهای عاشقش رو روی تن
گرم دریا رها میکنه و آسمون که آبی بی
انتهاش رو چه بی ادعا پیشکش دریا کرده و دریا
که با همه اینها عاشقانه ساحل رو می پرسته و چه بی
غرور خودش رو در آغوش ساحل میندازه .همیشه وقتی به دریا
نگاه می کنم، مطمئن هستم که اونقدر مهربون هست که بشه کنارش
ایستاد و از زیبایی و شکیبایی و شعری که درش هست لذت برد.میدونی اگه دل
به دریا بدی آسمون دلت آبی میشه و اون وقت آبی آسمون پیش چشمات تبدیل به
بیکرانی میشه که بالهات رو به پرواز تشویق می کنه و این آغازی میشه تا اهل
آسمون بشی و زمین بشه خونه دوم تو.دل به دریا که بدی هوای دلت بوی
بارون میگیره اون وقت همیشه حس ناب باریدن در تو تازه است هر
وقت دلم از همه کس و همه جا می گیره وقتی دیگه حتی از
خودم هم خسته هستم میرم به خلوت دریا و ساحلش
کفشهام رو در میارم آن وقت که حرکت شن های
دریا رو زیر پام حس میکنم وقتی موجهای دریا
خودشون رو بی غرور زیر پاهام رها میکنن
نسیمی که منو درخودش می پیچه
و احساس سرما ئیکه همه
وجودم رو میگیره خیلی
میایستم یه گوشه
ساحل و چشمام
رو میبندم و
فقط گوش

همیشه

 

 

جمعه هفتم دی 1386 |

بهترین هدیه تولد

YYYYYYYYYYYY

 

اگر به نشانه ی عشق و دوستی

 

تو را هدیه ای نبخشم

 

عشق من

 

بی گمان مرا بی احساس می پنداری

 

پس بزرگوارانه از من بپذیر

 

آنچه را به پیشگاه تو تقدیم می کنم :

 

روحم را  ،          

           

     زندگی ام را  ،

 

                           و قلبم را

 

یکسان

 

و با عشقی سرشار و بی پایان

 

زیرا تنها زمانی به راستی خوشبختم

 

که در کنار تو باشم !!!!!!

 

و این هدیه تولد توست

 

سه شنبه سیزدهم آذر 1386 |

عزیزم تولدت مبارک

YYYYYYYYYYYY

 

در سپیده دم عشق کسی متولد شد

که صدایش آرام تر از نسیم

و نگاهش زیباتراز خورشید  بود ...

دلش پاک تر از آسمان

 و قلبش زلال تر از آب

 و آن تو بودی

حسین عزیزم

پس آبی ترین آبی دریا

سرخ ترین دشت شقایق

و نیلوفری ترین آسمان

تقدیم به تو

YYYYYYYYYYYY

همسرعزیزم که معصومانه ترین نگاه ها در چشمانت موج میزند

شکوفایی گل وجودت در ۷  آذر مبارک باد

YYYYYYYYYYYY

سه شنبه سیزدهم آذر 1386 |

ادمک اخر دنیاست بخند

 

آدمك آخر دنياست بخند
آدمك مرگ همينجاست بخند


آن خــدايي كه بزرگش خوانـدي
به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد


دستخطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخنــــد


فكـر كـن فكـر تو ارزشـمند اسـت
فكر كن گريه چه زيباست بخنــــد


صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست  بخنــــد


راسـتي آن چـه بـه يـادت داديـم
پر زدن نيست كه درجاست بخنــــد


آدمك نغمه آغاز نخوان  !!
به خدا آخر دنياست بخنــــد . . .

یکشنبه چهارم آذر 1386 |

برای تو

یکشنبه چهارم آذر 1386 |

مادر

 مادر ..

آسمان را سپاس كه باران چون گيسو اني به كوه بخشيد،

كوهستان راسپاس كه رودها را به گسترهً دشتها بخشيد ،

رودها را سپاس كه درخت را سيراب كرد .

درخـت را سپاس كه پرنده بر شاخـسار خويـش ميهمهـان

. كرد پرنده را سپاس كه زندگي را چون خنياگري بيتاب

به تحريرتغزل در آورد تو را سپاس مادر ،كه آسمان و

رود و درخت و پرنده به مهر تو زندگي آموختند، و خدا

را سپاس كه تورا چون سيب سرخ هوا به زمين بخشيد

تورا سپاس كه باران شدي وبر كوير دلم باريدي رود شدي

ومرا درخت خواستي پرنده شدي وترانهً انسان زيستن را

زمزمه كردي من ميوهً دوست داشتني توام...؟

یکشنبه چهارم آذر 1386 |

می نویسم از تو

      می نویسم از قلب مهربانت، از آن احساس پاکت

      می نویسم ازعشق چون خیلی آن مهرومحبتت دراعماق دلم نشسته است

      می نویسم از چشمهای زیبایت،ازصدای قشنگت،ازنگاه پرازعشقت

     با صداقت می نویسم نخستین عشقم تویی؛وبا یکدلی می نویسم

     که با تو بی نیازم

     با  چشمان خیس مینویسم که خیلی مهرت در دلم نشسته است

    و با بغض می نویسم که مرا تنها نگذار عزیزم

    می نویسم از پرواز؛ پرواز عاشقانه به قلب آسمان آبی عشق

    می نویسم از حرفهای شیرینت وآن لحظه رویایی که من وتو درآن آشنا شدیم

    وشیفته قلبهای سرخ یکدیگر شدیم.

    آنچه که می نویسم حرف دل است وبس!آنچه که می نویسم

     حرف دل پرازدردوعاشق من است......

    می نویسم ازدشت شقایق ها که تو همان شقایق سرخ دلم هستی

    می نویسم ازتوکه همان پروانه ای که اطراف شمع خا موشی مانند

    من می چرخی ونور محبت را به من بی نور می بخشی

    می نویسم از دریایی مانند تو که به سوی کویری مانند من می آید

    ومرا از عشق خودش سیراب می کند

     می نویسم از ستاره ای مانند تو که در آسمان تیره وتار قلبم نشست

     وشب بی نورم را پر از روشنایی کرد

    از نام زیبایت نوشتم وکتابم بهترین کتاب زندگی شد

    چون نام زیبایت آن حس قشنگ عاشقی را در خون من جاری می سازد

 تویی همان رویاهای زیبای منی، ندای آمدن بهارعشق،آغاز باریدن باران         عشق.....

تویی همان آغاز نمایان شدن مهتاب آسمان تیره تار دلتنگی های منی!

پس می نویسم از تو که محشری، ومانند تو کسی در این دنیا نیست عزیزم

دوشنبه دوم مهر 1386 |

من و ایینه

آيينه پرسيد:

         که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است .

خنديدم و گفتم:

      او فقط اسير من است. تنها دقايقي چند تأخير کرده است.

 گفتم:

            ا مروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است .

خنديد به سادگيم آيينه و

 گفت:

  احساس پاک تو را زنجير کرده است.

 گفتم:

 از عشق من چنين سخن مگوي.

گفت:

خوابي، سال‌ها دير کرده است............

 در آيينه به خود نگاه مي‌کنم

ـ آه!- عشق تو عجيب مرا پير کرده است ،

راست گفت آيينه که منتظر نباش،

 او براي همیشه رفته است.........

پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 |

این رو همیشه به خاطر بسپار

 

شاید زندگی ان جشنی نباشد

 

 

 که آرزویش را داشتی

 

 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

اما حالا که به ان دعوت شدی

 

 

 زیبا برقص

پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 |

به دنبال خدا

....در آسمان دنبال خدا می گشتم


در زیبایی های بی بدیل اش


در شکوه و عظمت لایزال اش


در بی کرانه گی سرگردان کننده اش،


اما نمی دانستم زیباترین ردپا همین جا، جایی روی

 زمین است..
همه ستاره های آسمان حیرانش می شوند


و این چنین می آید و می شود تک ستاره دل یک

 مشتاق عاشق


می شود مهربان من .


..بیا ای تک سوار جاده عشق رها کن این شب تیره

 رها کن.،.


آن هنگام که فارغ از هر دو دنیا گوش به تو می سپارم


که آرام با من سخن می گویی


چونان موجی روان بر دریای متلاطم قلبم می آیی و

 آرام می کنی


آرام آرام.


تو گویی هیچ در این دنیا نیست

جز من و صدای پاک

 تو
صدای زلالت، صدای گرمت، صدای آسمانی ات


و من مسحور این بهشت،

 

 چونان مسخ شده ای بی جان

 

 بر جای می مانم
که من چه دارم در مقابل تو


که من چه هستم در برابر تو


هیچ...به خدا هیچ..


به خدایی که تو را به من داد


به خدایی که تو را آفرید تا خدای من باشی.


تا من بپرستمت و از کفر نهراسم

 

که تو خود نشانه ای از بودنش هستی


به زیباترین شکل


به خدا لحظات با تو بودن

 

 را با هیچ چیز در دو دنیاعوض نمی کنم.


که سر کوی تو از کون و مکان ما رابس..


که ردپای خدایی،


که بهترین معجزه بودنی،


که بدیع ترین تابلو آفرینشی در زمین و آسمان

 

 

 

پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 |

حکايت جوانی که ساعت نداشت

 

مرد جوون : ببخشين آقا ،می تونم بپرسم ساعت چنده ؟

پيرمرد : معلومه كه نه !

جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت روبه من بگی چی ازدست ميدی؟!

پيرمرد: ممكنه ضرركنم اگه ساعت رو به تو بگم !

جوون: ميشه بگی چطورهمچين چيزی ممكنه ؟ !

پيرمرد: ببين ... اگه من ساعت روبه توبگم ،ممكنه تو تشكركنی وفردا هم

بخوای دوباره ساعت روازمن بپرسی !

جوون: كاملا"امكانش هست !

پيرمرد : ممكنه ما دوسه بارديگه هم همديگه روملاقات كنيم وتواسم وآدرس

من روبپرسی !

جوون : كاملا" امكان داره !

پيرمرد : يه روز ممكنه تو بيای به خونه ی من و بگی كه فقط داشتی از

اينجا رد ميشدی و اومدی كه يه سر به من بزنی! بعد من ممكنه از روی

 تعارف تو رو به يه فنجون چايی دعوت كنم ! بعد از اين دعوت من ،

ممكنه تو بازم برای خوردن چايی بيای خونه ی من و بپرسی كه اين

 چايی رو كی درست كرده ؟ !

جوون : ممكنه !

پيرمرد : بعد من بهت ميگم كه اين چايی رو دخترم درست كرده !

بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی كنم و تو

 هم دختر من رو می پسندی !

مرد جوون : لبخند ميزنه !

پيرمرد : بعد تو سعی می كنی كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كنی !

 ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كنی و با همديگه بيرون بريد !

مرد جوون : لبخند ميزنه !

پيرمرد: بعد ممكنه دختر من كم كم ازتوخوشش بياد وچشم انتظارتو بشه !

 بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من ميشی و بهش پيشنهاد

ازدواج می كنی !

مرد جوون  : لبخند ميزنه !

پيرمرد : بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون

برای من تعريف می كنين و از من اجازه برای ازدواج ميخواين !

مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !

پيرمرد با عصبانيت : مردك ابله ! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكی

مثل تو كه حتی يه ساعت مچی هم از خودش نداره در نميارم ! ! !

 

یکشنبه یازدهم شهریور 1386 |

پنداری

تو پنداری که بارانم نمی فهمد ؟

 

توپنداری که او بی جان و بی روح است؟

 

غلط پنداری ای جانا

 

همین باران بی پروا

 

بسان یار و دلدارم

 

پر از آوا و آهنگ است

 

و ای باران!

 

به تنها باورم سوگند

 

به تنها یاور دیوانه ام سوگند

 

دلم پر درد پر درد است

 

مگر حرم وجود تو در آن شب ها نمی بارید؟

 

مگر آن وقت نا آگاه بودی درد من مرگ است؟

 

تو می باریدی و من در تب و تاب جدایی

 

یار را بی بار می دیدم که بس سرد است

در دلم نور امیدی بر نمی تابید

 

بر سرم اشکی و بارانی نمی بارید

و....

 

 

 

یکشنبه سی و یکم تیر 1386 |



سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده
نشده همه چيز هست و گوشي نيست
براي شنيدن جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است
که بي خبر و نا خواسته از روزهايي دور مي ايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده از خيانت هايي که به روزگار شده
نه انگار .....
باز هم حرفي نيست.



vampire_200000@yahoo.com

بعد لز رفتنت

تیر 1389
آبان 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آبان 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385

خوش امدید
اغوش
ارزوی ویکتور هوگو
اري , ساده است
بوسه
زندگی
به او بگویید
تقدیر از شادمهر عقیلی

عشق و ترس : اهنگ
اس ام اس( فری)
ترنه هاي خلقت
کلیک ازاد
تک صدا
نگاه عاشقانه
صدای ابی عشق
عشق صفا دوستی
أخرين برك
لباس عروس
شهر ممنوعه
قالب وبلاگ

RSS 2.0

Designed By ParsTheme

------------>

k3cod.com

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست